آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

روزای پایانی 8 ماهگی تو خوشگل خانوم

1391/1/11 19:29
نویسنده : شهرزاد
537 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان 8 ماهگیت رو به پایانه و من نرسیدم عکس و نوشته ای برات بذارم

روزهای سختی رو تو این ماه گذروندم

بی خوابی تو از یه طرف،و یه سرماخوردگی بزرگ تو تن کوشولو تو نازنینم رخنه کرد و مامانی حسابی ناراحت شد

هنوز سرماخوردگیت کامل خوب نشده بود که ویروس گوارشی سراغ تو خوشگلم اومد

و بیرون روی و تهوع از طرف دیگه

بیمارستان کودکان و مفید و ادامههههههههههههههههه

الان یک هفته میگذره و هنوز تو کامل خوب نشدی

15 بهمن ............

یکی دیگه از روزای قشنگ زندگی من ..........

بله دندون خوشگل شما دراومد بالاخره

و تو خوشگل مامان خندیدنت زیباترین لبخند شد

یه مروارید سفید که تو رو حسابی اذیت کرد

واما

این پایان ماجرا نبود

و یه مروارید خوشگل دیگه

یک هفته بعد اومد بیرون

قربونت برم مامانی خیلی اذیت شدی

اما بالاخره راحت شدی

یه یک هفته ای این لثه ات سفید شده بود تا دندون خوشگلت بیاد بیرون

من خیلی خوشحال بودم ،فکر میکردم این پایان سختی دندون دراوردنه

اما باز شما کنار این دندون خوشگلات رو با انگشت می کنی

بله مثل اینکه یه دندون دیگه

شما با سرعت نور داری دندون در میاری

این ماه کلا شما وزن نگرفتی

منم خیلی از این موضوع ناراحت بودم که دکتر گفت جای نگرانی نداره

تو این ماه شمارو پیش دکتر انوری  بردم

چون شب ها نمیتونی راحت بخوابی و مرتب بیدار میشی و نمیخوابی

هم من اذیت میشم هم خودت

خلاصه مامانی داری بزرگ میشی اما سخت و لذت بخش

کارایی که شما تنفل مامان میکنی:

یک ماهی هست میتونی راحت برگردی و به اصطلاح غلت بزنی

که دیگه این کارو حرفه ای انجام میدی

اما نمیتونی به حالت قبل برگردی

و کلی گریه میکنی که یکی شما رو برگردونه وداستان دوباره اغاز می شود::::::::::::::::::::::::::::

تو روروءک می ایستی

حسابی برای خودت لالایی میخونی و اینقدر با زبان فرشته ای صحبت میکنی که خوابت میبره

واما من دیشب(28 بهمن) سخترین شب زندگیم رو گذروندم

از تو دور بودم ...........خیلی حالم بده مامانی

دلم حسابی برات تنگ شده

مامانی و بابایی سر دخالت های بیجای مادر بزرگ (مامان بابایی) با هم دیگه دعوا کردن و مامانی روزای خیلی خیلی سختی رو تجربه کرد البته اینم بگم مامانی خیلی از تقصیر ها گردن منه ....منم بابایی رو اذیت کردم اما شاید انتظار دیگه ای داشتم

خلاصه اینکه باباشهرام با اینکه از دستش ناراحتم اما هرچقدر فکر میکنم میبینم بی نهایت دوستش دارم

اون حامی خیلی از مواقع من بوده اما نمیدونم چرا این دفعه اینجوری شد؟؟؟؟!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)